خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

131

أخلاق الأشراف ( فارسى )

عقل « 1 » شيوهء عدل اختيار كرد ، در اندك زمانى كنگره « 2 » هاى ايوانش بيفتاد ، و آتشكده‌ها كه معبد ايشان بود به يك بار بمرد « 3 » ، و اثرشان از روى زمين محو شد . امير المؤمنين مشيّد « 4 »

--> ( 1 ) . وزراى ناقص عقل ، وزيران كم خرد . ناقص عقل ( - ناقص العقل ) در اينجا صفت وزرا است ، امّا در شعر معروف سعدى ( گلستان ، 154 ، فروغى ) : وقتى افتاد فتنه‌يى در شام * هر كس از گوشه‌يى فرارفتند . . . پسرانِ وزيرِ ناقص‌ْعقل * به گدايى به روستا رفتند ، ناقص‌عقل صفت پسران است يعنى پسران ناقص‌عقل وزير به گدايى به روستا رفتند ، و به ضرورت شعرى ميان صفت و موصوف فاصله افتاده است . ( 2 ) . كنگره ( به ضمّ اوّل و سوّم ) ، دندانه‌هاى بالاى ديوار قصر و حصار و قلعه ( غياث ) ؛ بلندىهاى هر چيز عموما ( برهان ) ؛ شكل‌هاى مثلّث و نيم‌دايره از گل يا آجر يا سنگ كه بر بالاى ديوار يا بارو يا ايوان سازند . مولوى گويد ( مثنوى ، 1 / بيت 689 ، نيكلسن ) : كُنگُره ويران كنيد از منجنيق * تا رَوَد فرق از ميانِ اين فريق . احتمالا عبيد با اطلاق جزء بر كلّ ، همهء قصر را اراده كرده است . ( 3 ) . بمرد ، خاموش شد . مردن چراغ يا شمع كنايه از خاموش شدن آن است . خاقانى گويد - در مرثيهء رشيد الدّين پسرش ( ديوان ، 160 ، سجّادى ) : نازنينانِ منا ! مُرد چراغِ دل من * همچو شمع از مُژه خُونابِ جگر بگُشاييد . مولانا گويد ( مثنوى ، 2 / 1266 - 67 ، نيكلسن ) : تا نمرده است اين چراغ باگُهر * همين فتيله‌اش ساز و روغن زودتر همين مگو فردا كه فرداها گذشت * تا بكُلّى نگذرد ايّام كشت سعدى گويد ( كلّيّات ، غزليّات » ، 435 ، محمد على فروغى ) : شاهد كه در ميان نَبُوَد شمع گو بمير * چون هست اگر چراغ نباشد منوّر است . ( 4 ) . مشيّد ( اسم فاعل از تشييد ) - استوار كننده .